حسن حسن زاده آملى

313

هزار و يك كلمه (فارسى)

غرض كه چون در اين رساله معانى ابيات مشكل درج افتاد اگر بعضى از صنايع در اوايل آن خرج گردد عجب نيست كه نقاد حبشى پيكرش مردمك ديده اولو الابصار گرديده ، و دايره‌هاى نونش طوق مشكين در گردن فاختگان چمن ادراك كشيده . نظم : مرا نيز از ازل اين بود تقدير * كه از قيد حروف افتم به زنجير ز نون اين سيه فامان به صد شوق * نهم بر گردن قمرىّ جان طوق اما بعد نموده مىآيد كه مدت مديد و عهد بعيد بود كه در آينه ضمير نقش اين خيال مىبست كه پرده از چهره شاهد زيباى بعضى ابيات كه معنى آن پوشيده است بگشايد ، و تماشاكنان بهارستان معانى را گلهاى رنگارنگ از خار خامه عنبر شما مه بنمايد كه بعضى از آن وابسته به حكايات است ، و بعضى مرتبط به امثال و روايات است كه حل آن ماينحل چون اوراق طلا به زور بازوى نقاش فكر وابسته ، و از طيران به اوج آن بال طايران تامّل بغايت بيطاقت شكسته ، و هم مگر از كرم ربّانى و فيض نامتناهى سبحانى در اين درياى فكرت و بحور دقّت دست پائى تواند زد ، و به آشنائى آشنايان اين بارگاه به ساحل تقرير نجات راه تواند برد . بيت : غوّاص صفت فتاده‌ام در دريا * زان سر ز بدن ندانم و دست ز پا گرنه صدف فيض دهد دست مرا * كى گوهرى آورم ز بحر معنا در اين ولاء محرك سلسله اين داعيه به نصّ و تعيها أذن واعية نصيحت بلند قدرى شد كه آفتاب فهم و ادراكش از اوج كمال و برج افضال پرتو بر جميع ذرّات آفاق انداخته ، و نهال مشكلات كلام منظوم و منثور را به نسيم ملايم دانش در ديده نظارگيان باغ معانى به احسن صور افراخته . نظم : وقت سخن همدم دلها بود * گاه بيان مرهم دلها بود صاحب اخلاق و ضمير منير * در همه اطوار بود بىنظير سرزند از پاكى احوال او * هرچه دهد دست ز اقبال او